تبليغاتX
Life---Love---Death

Life---Love---Death

Love to Die

اه اه اه

خستــــــــــــــــــــه شدم ديگـــــــــــــه
هر روز يه گير جديد
مانتــــــــــــــــو...شلوار...ابرو
حتما پس فردا هم به رنگ شـــــــ و ر ت!!!!!
پوفففففففففففففففففففففففف!!!!
اين معلما هم كه فقط منفي ميدن!!!!
منم كه خ ا يـــــــــــــــــــــه مالي بلد نيستم ديگه فك كنم تو ايم منفيا غرق شم
آخه ريــــــــــــ د ن ب دهان مباركتون...من سرمــــــــــا خوردم...مريضم...
يه كم رحم كنين
اه اه اه

+ نوشته شده در  Mon 18 Oct 2010ساعت 2:4 PM  توسط Ice Girl  | 

سر انجام ما...

حاصل چه هستم؟!

عشقی زود گذر...هوس و شهوتی کثیـــــــــف...و نفــــــــــــرتی عمیق

سرانجامم چه میشود؟؟!!

تو حاصل چه هستی؟!

عشقی عمیـــــــــق...وفـــــــــا....و محبتی پایدار

سرانجام تو چه میشود؟؟!!

کاش با عشق متولد میشدم شاید اون موقع زندگی یه رنگ دیگه ای داش...شاید مهربون تر بود..اسون تر میگرفت باهام

شاید اگه حاصل عشق بودم گرفتار منجلاب نمیشدم....

شاید اگه حاصل عشق بودم ,عشق سرم میشد...محبت....

اما حیــــــــــف من حاصل عشق نیستم....

عشق زود گذر...هوس و شهوت...و نفــــــــــــرت عمیق

+ نوشته شده در  Sat 2 Oct 2010ساعت 9:33 PM  توسط Ice Girl  | 

I'm BrokeN

از یه سری اشخاص باید تشکر کنم...اونایی که منو شکستن
باید تشکر کنم چون هروقت منو شکستن شب بود
شب بود...تو دل تاریکی
منو شب شکستن تا کسی نبینه تا غرورم حفظ شه
منو شب شکستن که همه خوابن کسی نمیبینه
آروم شکستن...کسیم صداشو نشنید
اما من میگم...داد میزنم...فریاد میکشم
که من شکستم...منو شکستن
تا همه بدونن
لطفشونو نمیخوام
من مغرور نیستم اما همه اینطوری فکر میکنن
اصلا مهم نیس شما آشغالا چی فکر میکنین
منتظر انتقام باشین...من کسیو نمیبخشم
یادم ندادن که ببخشم و از این بابات ممنونشونم


لبایی که باید از جای لبا و بوسه های تو شیرین باشه و مزه عسل بده
الان فقط مزه ی خون میده...
بهتر...مزه ی خونو بیشتر دوس دارم مخصوصا مال خودمو

+ نوشته شده در  Thu 30 Sep 2010ساعت 0:56 AM  توسط Ice Girl 

دنیای آشغال گـــــــــــــــــــــه

گاهی وقتا میخوای فریاد بزنی اما صدات تو گلوت خفه میشه...

گاهی میخوای زار زار گریه کنی اما تنها کاری که میتونی بکنی اینه که بهت زده یه جا رو نگاه کنی...

گاهی میخوای زمان فقط چند ثانیه به عقب برگرده و اشتباهاتو جبران و اصلاح کنی اما زمان باهات سر لج داره و ثانیه به ثانیه جلو میره....

گاهی میخوای سکوت لباتو بشکنی, اما تنها چیزی که شکسته میشه  ظرف توهمات خودته....

گاهی وقتا میخوای بمیری , اما انگار که هنوز ریشه هات به زندگی وصله و باید ادامه بدی....

گاهی وقتا خیلی چــــــــیزا میخوای اما دستت بشون نمیرسه یا درس بر عکسش اتفاق میفته واست....

پس بهتره هیچ وقت هیچی از این دنیا نخوای....

هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ چیز....هیـــــــــــــــــــــــــــــچ وقـــــــــــــــــــــت



+ نوشته شده در  Wed 29 Sep 2010ساعت 10:7 PM  توسط Ice Girl  | 

شاید اینجا که هستم تویی تو اتاق بغلی
شاید کنارم رو همین نیمکت تو باشی لعنتی
اگه نیستی بگو چرا میگذره هر ثانیه هنوز
بگو چرا وقتی نیستی پیشم هوا میشه کبود؟
لعنتی چشاتو باز کن شاید رو یه نیمکتیم با هم
هه...صدای غریبه ها بازم....

+ نوشته شده در  Mon 20 Sep 2010ساعت 4:48 AM  توسط Ice Girl  | 

از نفـــــــــــــــــس افتاده....

خوبه...عالیه...بهتر از این نمیشه
فردا امتحان
access دارم هیچیم بلد نیستم
چشام درد میکنه و احساس خواب آلودگی میکنم اما خوابم نمیبره
اینقدر که گریه کردم چشام میسوزه و بالشم پر اشکه
اصلا کلا داغونم
ای کاش میشد به آسونی مرد اما اینم نمیشه
این زندگی لعنتی این مرگ همه و همه با من سر جنگ دارن
قلبم داره آتیش میگیره,حس میکنم
میخوام به خاطرات خوبم فکر کنم اما هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر یادم میاد
واقعا آلزایمر گرفتم
اون خاطراتیرو هم که یادم مونده همش ناقص و نصفه نیمس.
تازه رنگیم نیستن...خاکسترین
ای خدا چرا اینهمه درد بم دادی...دیگه دارم داغون میشم
نفس کشیدن دیگه واسم مشکله...این هوا این هوایی که این آدمای آشغال دارن توش نفس میکشن رو سینم سنگینی میکنه
همیشه بد تموم میشه همه چیز واسه من .خودم بد تمومش میکنم
درست مثه الان نمیدونم چه جوری نوشتمو تموم کنم
ولش....گور بابای نوشته

ای مرگ آز آن لبان خاموشت         یک بوسه جاودانه میخواهم

+ نوشته شده در  Mon 20 Sep 2010ساعت 4:46 AM  توسط Ice Girl  | 

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون

نقاشی با خون واسم خیلی جالبه....

گاهی وقتا تیغو برمیدارم,چندتا زخم...یه کم خون و بعدش یه اثر جاوید

نقاشی های دیگه به مرور زمان رنگ میبازن, کدر و مات میشن مگه اینکه جنس رنگشون عالی باشه

نقاشی های دیگه شاید حی چندانی رو القا نکنه اما نقاشی ای که با خون کشیده میشه احساسات قوی ای رو داره

اثری که با خون به جا میمونه,هر روز که میگذره طرح بیشتری به جا میزاره , تیره تر میشه ... از بین نمیره

نقاشی ای که با خون کشیده میشه حس نفرت رو (و در بعضی مواقع عشق زیادی رو(بستگی به محتواش داره)) منتقل میکنه...

با این کار ریشه های انتقام تو وجود من  قویتر میشه

این نقاشیها,این خونا همه شاهد رنج من بودنو گواهی میشن واسه من واسه انتقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام....

+ نوشته شده در  Mon 13 Sep 2010ساعت 3:2 AM  توسط Ice Girl  | 

انتقــــــــــــــام با زخـــــــــــــــــــم

بدنم پر جای زخمه...

زخمایی که خودم به وجود اوردمشون

هر زخم = 1 نفرت = 1 خشم = 1 انتقام

جدیدا حافظم تحلیل رفته,میترسم یه روز یادم بره آز آدمایی که بم بدی کردند انتقـــــــــــــــــام بگیرم

اما این زخما یادم میندازن..دارم بهای سنگینی رو پرداخت میکنم

بهاش خون پاکمه..دردیه که حس میکنم...اثری که میمونه...

یه روز این زخما دهن باز میکنن,با تمام قدرتشون فریاد میزنن و ازم میخوان که انتقامشونو بگیرم...

اون روز دور نیست,منم یک ثانیه حتی درنگ نمیکنم...

یه روز دیگه هم این زخما گریه میکنن...واسه قبر...واسه آرامش

wound1


wound2

+ نوشته شده در  Sun 12 Sep 2010ساعت 1:5 AM  توسط Ice Girl  | 

مردها در چارچوب عشق

مردها در چارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی انان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن احساس میکنند مردند.تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده,پست تر و سمج تر از یگ سگ ولگرد,عاجز تر و تو سری خورده تر از یک اسیر,گداتر از همه گدایان سامره,پوزه بر خاک تر و دست تمنا به پیش,گدایی عشق میکنند.اما به محض اینکه خاطرشان در تسلیم قلب زن راحت شد,یکباره به یادشان می افتد خدا مردشان آفریده و ان وقت کمال مردانگی را در نهایت نامردی در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر جستجو میکنند

+ نوشته شده در  Sat 14 Aug 2010ساعت 9:52 PM  توسط Ice Girl  | 

ساندیس

سال های سال تولید کنندگان ساندیس نوشتند "از اینجا باز کنید" ولی ما هم چنان از انجا باز میکنیم و خواهیم کرد....

+ نوشته شده در  Wed 14 Jul 2010ساعت 3:12 PM  توسط Ice Girl  | 

انتقام

اگه یه روزی یه کسی زد تو گوشت به جای اینکه طرف دیگه ی صورتتو بگیری تا بزنه(که مثلا میخوای بگی آره!!!!),

دو تا بزن تو گوشش تا حالش جا بیاد و از این گه خوریا نکنه!

+ نوشته شده در  Mon 12 Jul 2010ساعت 6:47 PM  توسط Ice Girl  | 

وبلاگ جدیدم

یه وبلاگ دنج و راحت و تازه تاسیس

امیدوارم خوشتون بیاد

WWW.Bloody-Sky.blogfa.com
+ نوشته شده در  Sun 20 Jun 2010ساعت 11:42 PM  توسط Ice Girl  | 

انتقام............

با مرگ میشه از همه انتقام گرفت....

از همه....

همه تقاصشونو تو این دنیا بم پس میدن....

هرکی در حقم بدی کرده تو ذهنم جاش حک شده...

تموم وقتایی رو که شکست خوردمو یادمه...

و تموم کسایی که منو له کردن و نادیده گرفتن....

پس اماده باش....

اماده باش واسه یه انتقام سخت...

+ نوشته شده در  Tue 1 Jun 2010ساعت 8:11 PM  توسط Ice Girl  | 

لعنت به تو ....Damn you

دلم تنگیده واسش.......

 

از روزی که تو رفتی خونه سوت و کوره         

کوچه ی خاطره هامون بی عبوره

د بگو چی شد دل عاشق من دلتو زد

رفتی و تنهام گذاشتی تو این شبای سرد....بی معرفت

همدم شبهام کجایی؟

من بی تو تنهام کجایی؟

فکر نمکردم که انقد

با دل من بی وفایی

چشمای خستم هنوزم

دنبال رد پاهاته

دلی که از تو میخونه

تا همیشه چش به راته

 

 

دیگه فک نکنم منو دوس داشته باشه....

 

حس میکنم دیگه دوسم نداری

حس میکنم زیادیه وجودم

چرا به این زودی ازم بریدی؟

.

.

.

حس میکنم تو این روزا نمیخوای

یه لحظه هم حتی منو ببینی

.

.

.

دوسم نداری..

میدونم دوسم نداری

اما تو چشمات میخونم که بی قراری

 

 

 

دیگه فرصتی نیس که بخواد حرفای منو بشنوه

 

سراپا گوش بودم وقتی که تو داشتی حرفی

حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی

.

.

.

ولی روزی رو میبینم که یارت سیره از تو و

یکی دیگه از کنارت میره

به هر دستی که بدی میگیری از همون دست

این نفرین من نیس

بازی زمونس

.

.

.

وقتی میفهمی چه کسی پشت روبنده

که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

 

مشت کوبنده....احساس...

 

عیب نداره جناب .....به هم میرسیم

 

کوه به کوه نه ولی آدم به آدم میرسه

ولی به تو لقب آدم ندادم

.

.

.

یادته به من گفتی ازت دل یکرنگ میخوام

پس کجا بودی که من میسوختم با دلتنگیام

.

.

هیچ وقت فراموشش نمیکنم....لعنت...


من نفرینت میکردم

میدونی آهم میگیره

.

.

تو به من گفتی یه موقع به عشقت بدبین نشی

حالا تو رو میبینم از همه غمگین تری

اشاره کن به قلم تصویر مرگو بکشه

چون میخوام عشق و عاشقی واسه تو تجربه بشه

.

.

.

تو رفاقت از پشت بهم خنجر زدی

من رفیق 100% ولی تو 5% ای....

 

عشقو باور دارین؟؟؟؟

 

آهای رفیق نیمه راه

بشنو تو حرفای مرا

بدون تنهایی بهتره

نمیخوام چشمای تو را

.

.

.

بسه بسه دلم

دیدی که عاشق یه هوسه...یه هوسه

مردن لحظه های توی چشمای من

همین بسه

.

.

.

ببین این اشکای منه

نمیخواد دستای تو رو

هی عشق من حرفی نزن

از پیش من برو برو

.

.

.

 

ازت ممنونم............

 

این که من تو رو میخوام معلومه غیر مستقیم

آره تو منو نمیخواستی بود عیب تو همین

ازت ممنونم اگه با من موندی زورکی

اره ممنونم اگه بازم خوندی زورکی

نامه هامو

حالو روزمو نپرسو برو دیگه

.

.

.

ازت ممنونم اگه واسم دل میسوزونی تو

اره ممنونم اگه هنوزم به فکرمی تو

.

.

اینم از خداحافظی

خداحافظ میشه واسم کلمه ی آخر

میخوام دردمو بنویسم  من روی کاغذ

تو که نموندی  و منو فراموش کردی

نمیدونم دیگه کی میتونه باشه بعدی؟

ولی سخته یه مدت,میگذره بازم

من یادم میره گفتم دوست دارم نازم

کاری ندارم بت,میگذرم ازت راحت

درست مثل خودت منم ندارم طاقت

تموم شد این رابطه.تو هم رفتی که رفتی

پشت سرتم نگاه نکن.نیس دیگه ردی

این راه شده تموم  واسه هر دومون

ولی شیرینی و تلخی داشت رویامون

که گذشت و رفت.خراب شده سقفمون

همین بهتر سقفم شده آسمون

بد کردی بهم, بوده خدا شاهد

واسم خیلی سخته ولی خداحافظ

+ نوشته شده در  Thu 20 May 2010ساعت 1:22 PM  توسط Ice Girl  | 

دختري دلش شكست

دختري دلش شكست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود بست

رفت و هرچه داشت

يعني ان دل شكسته را

توي كيسه ي زباله ريخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر

لاي خاكروبه ها

يك دل شكسته ديد

ناگهان

توي سينه اش پرنده اي تپيد

چيزي از كنار چشم هاي خسته اش

قطره قطره بي صدا چكيد

رفتگر براي كفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تكه هاي آن دل شكسته را

به خانه برد

سال هاست

توي اين محله با طلوع آفتاب

پشت هر دري

يك گل شقايق است

چون كه مرد رفتگر

سال هاست

عاشق است

+ نوشته شده در  Thu 22 Apr 2010ساعت 11:32 PM  توسط Ice Girl  | 

TaValloDam moBaRak

امروز تولد منه

سالروز زميني شدن من

اضافه شدن يه كرم خاكي

مبارك باشه

+ نوشته شده در  Wed 21 Apr 2010ساعت 10:59 PM  توسط Ice Girl  | 

اي دوست مرا به خاطر آور

اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه شريك شادي هايت بودم
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه در سختي ها ياور و همراهت بودم
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه بهار با شكوفه هاي زيبايش و پاييز با خزان پر شور برگ هايش از راه مي رسند
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه سپيده ي صبحگاهي دل شب را مي شكافد
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه اولين تشعشعات حيات بخش خورشيد،برف هاي صبحگاهي زمستان را آب ميكند
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه قطرات پر تلالو شبنم صبگاهي در نور آفتاب محو مي شوند
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه اولين قطرات باران بر گونه ات بوسه مي زنند
اي دوست مرا به خاطرآورهنگامي كه باد پاييزي گونه ات را نوازش ميدهد
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه ديدگانم مانند دالان هايي تاريك و خاموش است
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه گونه هايم همچو مرمر سرد است
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه چشمانم پر از شبنم يخ زده است
اي دوست مرا به خاط آور هنگامي كه ديگر هيچ چيز مرا به سوي بودن نميبرد
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه فاصله ها بين ما جدايي انداخته اند
اي دوست مرا به خاطر آور هنگامي كه همگان مرا به دست فراموشي سپرده اند
اي دوست مرا به خاطر آور
                               فراموشم مكن...

+ نوشته شده در  Sat 23 Jan 2010ساعت 11:18 PM  توسط Ice Girl  | 

گورستان متروك

در گورستاني متروك
كه ديگر هرگر
مرده اي در ان دفن نميشود
زنده ها،با قدم هايي رنگين از علف
به روي تپه ها مي آيند تا
نوشته هاي روي سنگ هاي قبر را بخوانند
گورستان هنوز زنده ها را به سوي خود مي كشد
اما ديگر هرگز مرده اي به آنجا نمي آيد
و اين اشعار همه جا به چشم ميخورد
آن هايي كه امروز
زنده به اينجا مي آيند
تا سنگ ها را بخوانند و بازگردند
فردا مرده خواهند آمد
تا بمانند
سنگ قبرها
كه اين چنين با يقين از مرگ سخن مي گويند
هميشه در حيرتند
كه چرا ديگر هرگز
مرده اي از راه نمي رسد
و پرهيز و امتناع مردم از مردن براي چيست؟
آسان ميتوان شوخ طبعي كرد
و به سنگ ها گفت
مردم از مردن بيزارند
و ديگر هرگر نمي ميرند
به گمانم آن ها اين دروغ را باور مي كنند
سنگ هاي قبر...
در گورستاني متروك...
كه ديگر هرگز مرده اي در آن دفن نمي شود...

+ نوشته شده در  Fri 1 Jan 2010ساعت 9:58 PM  توسط Ice Girl  | 

رنگ مرگ

چند شب پيش هوا خيلي ابري بود

همه جا رو مه گرفته بود

يه مه سفيد و غليظ

نميشد هيچ جايي رو ديد

سياهي شب با سفيدي مه مخلوط شده بود

يه حس خيلي بدي داشتم

نميدونم چرا احساس ميكردم كه امشب قراره يه نفر بميره

اين حس بد و ناخوشايند مثه خره به جونم افتاده بود

نميتونستم خودمو ازفكر مرگ اون يه نفر بيرون بيارم

همش با خودم مي گفتم اون يه نفر كيه؟كجاي اين دنيا زندگي ميكنه؟الان چه حالي داره؟

تقريبا بشتر شبو بيدار موندمو به اون يه نفر فكر كردم

چيز زيادي به صبح نمونده بود

اما هوا بازم اون غريبي و رنگ سياهو سفيدشو داشت

نميدونم چرا يه دفعه حالم بد شد؟؟؟

سرم گيج ميرفت...نتونستم خودمو كنترل كنم

افتادم زمين

ديگه هيچي نفهميدم

وقتي چشامو باز كردم خودمو توي يه جاي سفيد ديدم

سفيدي...سفيدي...سفيدي

سفيدي مطلق

نميتونستم خودمو لمس كنم

مثه يه تيكه بخار بودم

تازه فهميدم كه چه اتفاقي افتاده؟

اون كسي كه قرار بود بميره خودم بودم نه كس ديگه اي

اما مرگ من ،پايان زندگيم نبود

من يه زندگي دوباره رو شروع كردم

ديگه هيچ درد و رنجي رو حس نميكردم

+ نوشته شده در  Thu 17 Dec 2009ساعت 6:46 PM  توسط Ice Girl  | 

عشق مرگ

مرگ خيلي زود عاشق ميشه
خيلي زود
اونقدر زود كه حتي فكرشم نميتوني بكني
شايد توي يه لحظه عاشق چند نفر بشه
اما اون دوس داره عشقش هر چي زودتر به وصال برسه
واسه همين همه ي معشوقاشو با خودش ميبره
اينو هميشه يادمون باشه
يه روزي مرگ عاشق ما ميشه
يه روزي به گونه ي ما بوسه ميزنه
يه روزي ما رو نوازش ميكنه
و بالاخره يه روزي دستاشو دور ما حلقه ميكنه و ما رو تو آغوشش ميگيره و ميبره
پس بياين هميشه به يادش باشيم و منتظرش...

+ نوشته شده در  Fri 11 Dec 2009ساعت 0:13 AM  توسط Ice Girl  | 

Arezoo

+ نوشته شده در  Thu 10 Dec 2009ساعت 10:46 PM  توسط Ice Girl  | 

زندگي كردن مردن است To live is to die

When a man lies
 He murders some part of the world
These are the pale deaths which men miscall their lives
All this I can not bear to witness any longer
can not the kingdom of salvation , take me home?

وقتي انساني دروغ مي گويد
او جزيي از جهان را مي كشد
اين ها مرگ هايي رنگ باخته اند كه آدمي به غلط زندگي مي نامد
ديگر توان نظاره اين همه در من نيست
آيا زادشاه رستگاري توان بردن مرا به خانه ندارد؟


+ نوشته شده در  Thu 10 Dec 2009ساعت 10:32 PM  توسط Ice Girl  | 

axe love & kiss






+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت 6:25 PM  توسط Ice Girl  | 

تو بگو آره ,همه چی تمومه

گاهی وقتا واسه دیدن حقیقت فقط باید یه کم با دقت بیشتری نگاه کنی نه اینکه چهار تا چشم داشته باشی

واسه دیدن زیبایی ها لازم نیست که حتما به بقیه آدما نگاه کنی.

کافیه یه لحظه چشاتو ببندیو به خودت فکر کنی.خودت سرشار از زیبایی ها هستی

میتونی به این طبیعت خدا نگاه کنی که این همه قشنگه نه فقط به آدما

گاهی وقتا واسه شنیدن یه صدای خوب حتما لازم نیست که آهنگ گوش کنی.فقط یه لحظه بگیر یه جا آروم بشین

و فکر کن .اون وقت قشنگ ترین صداهای دنیا رو میشنوی

واسه عاشق شدن هم لازم نیست که دنبال یه فرد خاصی بگردی.

تو وقتی چیزی جلوته و داری اونو میبینی ,بازم دنبالش میگردی؟

وقتی واسه عاشق شدن یه معشوق خوب و مهربون و با وفا و زیبا داری,لازمه که به این آدمای خاکی دل ببندی؟

وقتی میتونی پاک ترین و بهترین باشی ,چرا باید عکسش اتفاق بیفته؟

یه کم به خودت بیا.

همه چی اتفاق میفته فقط اگه تو بخوای...

+ نوشته شده در  Sun 1 Nov 2009ساعت 6:35 PM  توسط Ice Girl  | 

یه عکس, یه حس

+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 6:29 PM  توسط Ice Girl  | 

چرا ما اینجوری هستیم؟

چرا ما آدما یه جوری هستیم؟

چرا عادت داریم که خیلی وقتا خیلی ها رو اذیت کنیم؟

اونم کسایی که دوسشون داریم

چرا عادت داریم کسایی که دوسشون داریمو ترک کنیم

با اینکه دوسشون داریم ترکشون میکنیم

اما بازم داریم اشتباه میکنیم

بعدا متوجه این اشتباه احمقانه و بزرگ میشیم؟

بعضی وقتا به خاطر کسی که دوسش داریم,چشامون بارونی میشه

اما کاری میکنیم که اون نفهمه.آخه غرور داریم

گاهی وقتا به گرمی دستای کسی که دوسش داریم نیاز داریم اما ترجیح میدیم که سرما رو تحمل کنیم ولی یه وقت دستشو نگیریم ؛ آخه مغروریم

شده که براش میمیریم اما بش نمیگیم .تپش قلبمون واسه اونه اما خفه خون میگیریم.میگیم هیچی نیس.فقط یه کم اضطراب داریم که تپش قلبمون زیاد شده

آره؛همه ی اینا دروغای قشنگی هستن.

چرا وقتی یکی تو سرمای زمستون به آغوش گرممون پناه میاره , از خودمون دورش کنیم؟چرا؟ممکنه تو یه روز

گرم تابستونی به خنکی لبش محتاج بشیم

چرا حاضریم که دل اونو بشکنیم اما غرورو خودمونو نشکنیم؟

یعنی غرور بالاتر از عشق و دوست داشتنه؟

عشق هدیه ی خدایه اما غرور هدیه ی شیطان

چرا ما باید هدیه ی خدا رو پس بزنیم و هدیه ی شیطان رو قبول کنیم؟چطور میتونیم تو چشای کسی خیره بشیمو بش بگیم که دوسش نداریم؟

چه جوری؟

+ نوشته شده در  Mon 5 Oct 2009ساعت 0:19 AM  توسط Ice Girl  | 

kiss love

+ نوشته شده در  Sun 4 Oct 2009ساعت 7:44 PM  توسط Ice Girl  | 

افسرده ام...............

افسرده ام تو این پاییز

تو این زندونی که مال ماس

افسرده ام من مثل تو

تو مثل من

اینجا کجاس؟؟

روز قبل,مثه ساعتای مرده ی دیشب

همین چیزا رو میبینم که من عقده ای میشم

همه یه مشت مریض و منم توی لاک خودم

پس منم نگاه نمیکنم دوباره تورم

بزار بگم تا بدونی نسل من

آره نسل من ؛ یه نسل سوختس

از بیرون سالمه ولی از تو مردس

میبینی آخر خطیم ؛خدا بسر شاهده

مگه میشه آدم فکر خوبی به سر راه بده

تو جوونی افسرده ام

چیز بد زیاد دیدم و من آزرده ام

یه کابوسه و پر از ترس و عذابه

واسه راحت شدن دوامون قرص اعصابه

این ثانیه ها که میگذره ؛ روزای عمرمه

این دنیا رو نمی خوام یه ثانیه عمرن

آخرینم جملم: نگران من نباش

من افسردم


+ نوشته شده در  Thu 1 Oct 2009ساعت 11:16 AM  توسط Ice Girl  | 

عشق یا شهوت؟؟؟

آيا تا کنون هيچ شي را عاشقانه نگريسته اي ؟

شايد بگويي آري ، چرا که نمي داني که نگريستن عاشقانه به يک شي يعني چه . شايد با شهوت به اشيا نگاه کرده اي ، اين چيز ديگري است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعي کن تفاوت را درک کني

چهره اي زيبا ، بدني زيبا ، تو به آن نگاه مي کني و احساس مي کني که عاشقانه به آن مي نگري ولي چرا به آن نگاه مي کني ؟ آيا مايلي از آن چيزي به دست آوري ؟ آن عشق نيست و شهوت است . آيا مي خواهي از آن بهره بکشي ؟ آن گاه شهوت است و عشق نيست . آن هنگام در واقع ، تو فکر مي کني که چگونه از آن استفاده ببري ، چگونه آن را تصاحب کني ، چگونه از آن بدن وسيله اي بسازي براي خوشوقتي خودت .

شهوت يعني : چگونه از چيزي براي خوشوقتي خودت استفاده کني و عشق يعني ، خوشوقتي تو ابدا مطرح نيست . در واقع ، شهوت يعني چگونه چيزي به دست آوري و عشق يعني چگونه چيزي ببخشي . اين دو درست نقطه مقابل هم هستند .

اگر چهره اي زيبا ببيني و به آن عشق احساس کني ، احساس بي درنگ تو در آگاهي ات اين خواهد بود که چگونه مي تواني اين چهره را خشنود کني ، چگونه اين مرد يا اين زن را خوشحال کني . در اين جا خودت اهميتي نداري .

در عشق ديگري مهم است اما در شهوت مهم تو هستي . در شهوت تو فکر مي کني ديگري را وسيله خوشحالي خودت قرار دهي ، در عشق فکر مي کني که خودت چگونه وسيله شوي .

عشق تسليم است و شهوت يک تهاجم .

تو حتي در شهوت نيز از عشق سخن مي گويي . پس فريب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به اين ادراک خواهي رسيد که در زندگي حتي يک بار نيز به کسي يا چيزي عاشقانه نگاه نکرده اي .

دومين تفاوتي که بايد درک شود اين است ... اگر عاشقانه به چيزي مادي يا بي جان نگاه کني ، آن شي به يک شخص تبديل مي شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کني ، آن گاه عشق تو کليدي مي شود تا هر چيزي را به شخص تبديل سازد . اگر به يک درخت عاشقانه بنگري ، درخت يک شخص مي گردد .

هر گاه عاشقانه به چيزي نگاه کني ، آن چيز يک شخص مي شود و برعکس . هر گاه با چشماني شهواني به شخصي نگاه کني ، آن شخص به يک شي تبديل مي شود . براي همين است که چشمان شهواني دافعه دارند . چرا که هيچ کس نمي خواهد شي شود . وقتي به همسرت با چشمان شهواني مي نگري او احساس ازردگي مي کند . در واقع تو چه مي کني ؟ تو يک شخص را ، يک شخص زنده را به وسيله اي بي جان تغيير مي دهي . تو مي پنداري که چگونه استفاده کني و آن شخص کشته مي شود .

چشمان شهواني دافعه دارند و زشت هستند .

وقتي با عشق به کسي نگاه کني ، او والا مي گردد . يگانه مي گردد . ناگهان او يک شخص مي شود . يک شخص را نمي توان با ديگري جايگزين کرد ولي يک اشيا را مي توان جايگزين کرد . يک شي قابل جايگزيني است ولي يک شخص جايگزيني ندارد . او يکتا و يگانه است .

عشق همه چيز را يگانه مي کند . به همين سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمي کني که شخص هستي . تا زماني که کسي عميقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهي کرد که موجودي يگانه هستي و به راحتي مي توان تو را تغيير داد و جايگزين کرد .

در رابطه شهواني ، همه چيز شي هست و اين غير انساني ترين کارهايي است که انسان مي تواند انجام دهد : تبديل شخصي به شي .

وقتي عاشقانه مي نگري ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . براي امتحان يه يک گل نگاه کن و خودت را به تمامي از ياد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غايب باشي . گل را احساس کن ، آن گاه عشقي عميق از آگاهي تو به سمت گل روانه مي گردد . تو به وجد مي آيي و آن گل ، يک شخص مي گردد .

به موضوع ديگري نپرداز . با يک گل سرخ يا با چهره معشوقت باقي بمان . تنها با قلبت بمان . با اين احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتي چنين باشد ، تو غايب خواهي بود ، هرگز به خودت توجه نخواهي کرد .

وقتي به خودت توجه نداري ، خالي مي گردي ، فضايي درونت آفريده مي شود . وقتي ذهنت کاملا به ديگري متوجه مي گردد ، آن گاه درونت خلا ايجاد مي شود .

با معشوق ، انسان به تمامي ناتوان مي گردد ، اين را به ياد بسپار . هر گاه عاشق کسي باشي ، احساس عجز کامل مي کني . درد عشق همين است : فرد نمي تواند احساس کند که چه بکند . او مايل است همه کار بکند ، مي خواهد تمامي کائنات را به معشوق ببخشد ، ولي چه مي تواند بکند ؟

تو تهي هستي و به همين سبب عشق به يک مراقبه عميق تبديل مي گردد . در حقيقت ، اگر کسي را دوست داشته باشي ، به هيچ مراقبه ديگري نيازي نيست ولي چون در واقع کسي عاشق نيست ، به 112 تکنيک نياز دارد و حتي شايد اين ها هم کافي نباشد . خود عشق بزرگ ترين تکنيک است ولي عشق مشکل است و حتي ناممکن .

عشق يعني خود را آگاهانه رها کردن و در همان مکان ، جايي که نفس تو وجود داشته ، ديگري را جاي دادن . جايگزيني خودت با ديگري يعني عشق . گويي که اينک تو نيستي و فقط ديگري هست .

سارتر مي گويد که ديگري جهنم است و حق با اوست . او درست مي گويد زيرا که ديگري فقط براي تو جهنم مي آفريند ولي همچنين او اشتباه مي کند ، زيرا اگر ديگري بتواند جهنم باشد ، مي تواند بهشت هم باشد ، کافي است با عشق نگاه کنيم . هر زن و شوهر براي يکديگر جهنم مي سازند زيرا هر يک مي کوشد تا ديگري را تصاحب کند . غافل از اينکه تنها تصاحب اشيا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

اگر عاشق باشي ، حتي نگاه خيره بسيار زيباست ، زيرا خيره شدن تو ، او را يک شي نمي سازد . آن گاه مي تواني مستقيم به چشمان او نگاه کني . آن گاه مي تواني عميقا وارد چشمان ديگري شوي . تو او را به يک شي تبديل نمي کني ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او يک شخص مي سازد . براي همين است که تنها نگاه خيره عاشقان زيباست و گرنه خيره نگريستن زشت است .

هرگاه شخصي را به يک شي تبديل کني ، عملي غيراخلاقي مرتکب شده اي ولي اگر سرشار از عشق باشي ، در آن لحظه سرشار از عشق ، اين پديده ، اين برکت با هر موضوعي روي خواهد داد و تو زندگي مي بخشي .

هنگامي که معشوق به تصاحب در آيد ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها يک شي خواهد بود . مي تواني از او استفاده کني ، ولي برکات هرگز برنمي گردند ، زيرا آن برکات فقط زماني مي آمدند که او يک انسان بود ، ديگري آفريده شده بود ، شخص را در ديگري آفريده بودي و ديگري نيز ، شخص را در تو آفريده بود . هيچ کدام شي نبوديد . هر دو ذهنيت هايي بوديد که با هم تلاقي کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه يک انسان و يک شی

اگر بداني که تو نيستي و آگاهي ات با عشقي عميق به سوي ديگري

+ نوشته شده در  Sun 27 Sep 2009ساعت 8:16 PM  توسط Ice Girl  | 

Just Kisssssssssss <<<<<<<<so Kiss me>>>>>>>>Just Kiss

+ نوشته شده در  Sun 27 Sep 2009ساعت 0:29 AM  توسط Ice Girl  |